بینوایان
نوشته مامان
صبح فاطمه را به مدرسه رساندم همهمه ای جلوی درب ورودی مدرسه برپا بود گویا دزد به قصابی زده بود و همه متعجب بودند چرا که سارق از بین آن همه گوشت و پول و گاوصندوق فقط به مقداری که لازم داشته با خود گوشت برده است به عبارتی به اندازه چند وعده غذایی تا شب عید .. آقای قصاب هم ناراحت بود که چرا سارق برای بردن این مقدار گوشت به قفل و شیشه مغازه رحم نکرده است گویا هزینه آنها بیشتر از مقدار گوشتی بوده که سارق با خود برده است..نمیدانم چرا ناخودآگاه یاد ژان والژان افتادم..
نوشته بابا
خوب تقصیر من چیه هر بار که برای آوردن فاطمه به مدرسه اش رفتم این ماشین حمل گوشت هم با من به اونجا رسیده ..و من هم تا آمدن فاطمه که زیاد هم طول نمی کشد چون سمت راست مدرسه فروشگاه لوازم آرایشی زنونه است به ناچار در سمت چپ و کنار قصابی می ایستم و مشغول تماشای حمل گوشت می شوم البته عضو ثابت این ماجرا چندگربه پشمالوی بزرگ و چاقالو هم هستند که با من هماهنگن چون تا بوی گوشت به مشامشون میرسه..فوری خودشون رو می رسونند
نوشته دخترشون
این باباآقای من هم گاهی اوقات خودشو بیش از حد برام لوس می کنه همین چند باری که در طول هفته میاد دنبالم و با اینکه حساسیت منو می دونه بازم به عمد دم در قصابی وایستاده و منتظر من میشه اون وقت منم مجبورم تا به باباآقا برسم یه دور قمری بزنم روبروی در مدرسه که گلکاری نمیشه رد شد و دم در قصابی هم که تا دلتون گربه های خیابانی کثیف جمع شدن و یه راه می مونه اونم اینکه من برم از تو خیابون دور بزنم و از آن طرف منتظر اومدن باباآقا بشم اون فروشگاه آرایشی هم بهونه باباآقاست چون فروشنده اش مرده ...
پ.ن بابا:
دخترم یک جمله می نوشتی از گربه می ترسم و خلاص....